تبليغاتX
زندگی افتادن در پیچ و خم غم هاست

زندگی افتادن در پیچ و خم غم هاست

غریب و بی نشونم به فریادم برس !

در دل

وای از این افسرده‌گان فریاد اهل درد کو ؟
ناله مستانه دل‌های غم پرورد کو ؟

ماه مهر آیین که میزد باده با رندان کجاست
باد مشکین دم که بوی عشق می‌آورد کو ؟

در بیابان جنون سرگشته‌ام چون گرد باد
همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو ؟

بعد مرگم مِی‌کشان گویند درمیخانه‌ها
آن سیه مستی که خم‌ها را تهی می‌کرد کو ؟

پیش امواج حوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو ؟

دردمندان را دلی چون شمع می‌باید رهی
گرنه ‌ای بی‌درد اشک گرم و آه سرد کو ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 12:50  توسط ساناز   | 

فقط تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:16  توسط ساناز   | 

بیا و بخوان

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب 
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب


سعید جونم باز با من قهر کرده ...

آخه ازش اجازه گرفتم و رفتم خونه دوستم بهاره بعدش ناراحت شد که چرا رفتم اونم یکساعت پیش دوستم بودم حالا از دیشب قهر کرده و با من حرف نمی زنه

نمی دونه که من غصه می خورم تنها میشم دلم میگیره ...

سعید جونم خودت هم خوب می دونی که همه دنیای منی پس آشتی دیگه

                               دوست دارم و هستم .... ساناز

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:44  توسط ساناز   | 

دلتنگی و غم ...

امروز خیلی غمگینم دلم خیلی گرفته ...

از دیروز سعید جونم باز مریض شده منم مریض شده ا م

سعید جونم با اینکه مریضه ولی باز منو اذیت می کنه دیشب باز حالمو گرفت که تا الان که ساعت یک بعد از ظهر هست غمگین و گرفته هستم خیلی دلم گرفته از صبح هم باهاش حرف نزدم سعید جونم خیلی ناراحتم ...

سعید جونم کمکم کن تنهام نزار ...


انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:36  توسط ساناز   | 

تقدیم به تو ...

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:25  توسط ساناز   | 

تامل

بهترين لحظات زندگي از نگاه چارلي چاپلين

-          عاشق شدن.

-          آخرين امتحانت رو پاس كني .

-          بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا نامه داري .

-          به رختخواب بري و به صداي بارش باران گوش بدي .

-          از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي .

-          آنقدر بخندي كه دلت درد بگيره.

-          براي مسافرت به يك جاي فوق العاده بري.

-          به آهنگ مورد علاقه ت از راديو گوش بدي .

-          از حموم اومدي بيرون ببيني حوله ت گرمه !

-          كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه .

-          توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده نمي كردي پول پيدا كني .

-          براي خودت توي آيينه شكلك در بياري و بهش بخندي !

-          تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعت ها هم طول بكشه .

-          بدون دليل بخندي .

-          به طور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره از تو تعريف مي كنه .

-          آهنگ روي گوش كني كه شخص خاص  رو به يادت مي ياره .

-          عضو يك تيم باشي .

-          از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني .

-          دوستاي جديد پيدا كني .

-          وقتي اونو مي بيني دلت هري بريزه پايين!

-          لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني .

-          كساني رو كه دوستشون داري خوشحال ببيني.

-          يه دوست قديمي رو دوباره ببيني و ببيني كه فرقي نكرده .

-          عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني.

-          يكي رو داشته باشي كه بدوني دوستت داره.

-          يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كار احمقانه اي كردند و بخندي و بخندي و ... باز هم بخندي .

اينها بهترين لحظه هاي زندگي هستند . قدرشون رو بدونيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:31  توسط ساناز   |